تو خدایی اگر به خود آیی ...
به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
ای عشق که دستان خداییت
از هر کرانه تیر دعا کردم روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

بر خواهشهای من لگام زده،
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه میکند.
بگذار گرسنهی گرسنه بمانم،
بگذار از تشنگی بسوزم،
بگذار بمیرم و هلاک شوم،
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیالهای بنوشم که تو آن را پر نکردهای،
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساختهای. نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
1:43 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


