تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

آرزو می کنم

هیچ وقت دیگر...

هیچ جای دیگر...

هیچ کس دیگر...

دلش پیش دلم گیر نکند.

که چون او! با نه گفتن دلم، دلش نشکند

تا نفرین نکند مرا به عشق، که عاشق شوم و درد او را بفهمم.

تا چو اینک به جرم یک لبخند یک عمر اشک بریزم.

 

«به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاهشان لبخند بزن.»

«زمانی که چشم به این جهان گشودی، یک روز بارانی بود. در حقیقت آنچه می‌بارید، باران نبود، اشک آسمان بود که به خاطر از دست دادن ستاره‌ای گریه می‌کرد.»

«زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر نخست به روی بیننده تبسم میکند، اما اگر در او دقیق شوی میگرید.»

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

 

  • نیمی از آنچه می گویم بی معناست. اما چنان می گویم، که به نیمه دیگرش دست یابی!
  • تنهایی هایم هنگامی متولد شد، که مردم مرا در برابر افشای گناهانم و پنهان کردن پاکدامنی ام، ستایش و تمجید کردند.
  • بسیاری از زنان، قلب مردان را به عاریه می گیرند؛ کمتر زنی است که مالک آن شود.
  • چه شریف است. دل غمگینی که باید برای دل های شاد، آواز های شور انگیز بخواند. (چون تو! همیشه شوخ، با وجود غمی که می دانم در دلت سنگینی می کند «کاش لحظه های اشک آلودت را می توانستم به لبخند مبدل کنم! اما ... افسوس که زیر آسمان این شهر، هر کدام باید، با غم و بی هم، تنها باشیم!»)
  • جز شکستن چگونه می شود قلبم را گشود!
  • خاطره شکلی از دیدار است.
  • فراموشی، شکلی از آزادیست.(توانستی آزاد شوی؟ مهربان!)
  • شعر، یک عقیده بیان شده نیست، بلکه ترانه ایست برخاسته از زخمی آغشته به خون، یا لبی به خنده شکوفا.
  • می خواهم با آنهایی که در راهند بروم. نمی خواهم بی حرکت بمانم و نظاره گر کاروانی باشم که از مقابل چشمانم می گذرد.
  • به روشنایی صبح نمی توان رسید مگر با گذر از شب.
  • ارزش انسان به آنچه بدست می آورد نیست، بلکه به چیزیست که آرزوی بدست آوردنش را دارد.

                                                                                       (جبران خلیل جبران)

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
تصمیم گرفتم امسالم ارشد شرکت کنم!

با شرایط داشته و نداشته!!!!

نمی دونم موفق می شم یا نمی شم؟

هزار و یک استرس و اضطراب؟

شهریه؟

زمان کافی؟

منابع؟

و هزار و یک اما و اگر دیگر...

نمی دانم با این همه سنگ جلوی پا... می شود امیدوار بود یا نه؟

ولی همین من ناامید یک بار قبلا مزه تمنا و توکل به خدای عشق را چشیده ام و شیرینی این احساس را هیچ گاه با طعم تلخ نا امیدی عوض نخواهم کرد!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

کاش می شد! حرفی زد

شاید فرو نشیند، اندوه دلی...

کاش می شد! سکوت را شكست ...

شاید بکاهد غمی...

و حس بودنی زنده شود!

کاش می شد! لحظه ای ماند!

شاید نگاهی نگران، آرام بگیرد!

کاش می شد لبخندي زد...

شايد چهره اي بشكفد!

كاش مي شد!

اما... بهتر است در سکوت غمها را پنهان کرد!

چیزی نگفت.

حرفی نزد.

نگاهی ندوخت.

لبخندي بر لب ننشاند!

شاید آتش حسرت دلی، شعله ور شود و وجودی را به آتش بکشد!

....

چند روز پیش یکی از شاگردا می گفت: انگار یه دنیا آرامش، تو وجودتون هست که اینقدر آرامید. که حرف زدنتون هم آدم را آرام می کنه!

در ضمن گفتند که خیلی مغرور هم هستید (گفتم صادق باشم من که فرشته نیستم هر آدمی پر از خصوصیات مثبت و منفی است)

سکوت کردم اما خنده ام گرفت!

آرامش!؟

اگه می دونست چقدر هستی ام آشفته است هیچ وقت این حرفو نمی زد!

ولی قرار هم نیست که فریاد بزنم دردهایم را...

گاهی بهتر است، تنها در سکوت خویش، فریاد کرد! حتی اگر دیگران، فکر کنند، چقدر بی دردی!!!

مرا نه سر، نه سامان آفریدند

پریشانم، پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند!

اما خوشحالم که هنوز از غرورم، چیزی باقی مانده است!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |