به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
کاش می توانستم هر چند برای لحظه ای کنارت باشم تا بتوانم کمی از غمهای دلت را تسکین دهم! كاش مي توانستي كنارم باشي و ... اما افسوس که این روزگار غدار، بی وفا تر از این حرفهاست... دردهایت را خوب،آه خوب! می دانم! در دل هر لحظه، ازغمت، می خوانم! احساس می کنم... احساساتم زنجیری نامرئی شده است و تو را محصور کرده است! انگار توان رها شدن را نداری متاسفم ! واقعا متاسفم!!! سعی می کنم رها کنم خویش را از غم این احساس ... تا تو رها شوی ! پرنده ی آزادم (ببخشید اشتباه شد خیلی وقت است که می دانم، نمی توانم از میم مالکیت استفاده کنم، می دانم خیلی وقت است تو را باخته ام! خیلی وقت است بالهای پرواز من شکسته است!!می دانم)! افسوس!!!! اما... تو پرواز کن! زندگی کن برای خودت! بی خیال من و غمهام... بی خیال! همان خواب و خیالهای خوش... همان خاطرات مبهم شیرین... مرا کفایت می کند! همیشه اولین روزها روزهای مهمی هستند! روز اول مثل الفبای اول ... وقتی خواندی مجبوری تا آخرش بری! شاید هم دوست داری که تا آخرش بری! مثل روز اول دیدنت ... مثل حس اولین احساس دلبستگی... مثل... مثل آن اولین روز تدریس که بد شروع شد ولی بهترین سال تحصیلی بود که تا امروز داشتم مثل امروز... اولین روز تدریس در سال تحصیلی جدید (البته با تاخیر(مثل همیشه...))... روز خاصی نبود ... بی تفاوت ... جدی و خشک... (بر خلاف همیشه...) اما همیشه کم کم این روزها... روزهای دلبستگی من می شود به نگاه های معصوم و به لبخند های بی ریا... شاید دارم کم کم دوباره عاشق می شوم! اما ... مثل همیشه عاشق همان عشق! اما هر بار به صورتی متفاوت! اگر چه بی تو من همیشه پائیزم همان گونه بي صدا در دل نجوا مي كنم مهربان! غصه غم ها و تنهايي هاي مرا مخور! اگر چه تلخ ، اما هنوز تنهايي هايم را دوست دارم اگر چه غم آلود به يادت هستم اگر چه تنها، اما از تو گله اي براي نماندنت ندارم! راهي به خدا دارد خلوتگه تنهايي آنجا كه روي از خود آنجا كه به خود آيي انگار تمامی ندارد عشق...! چون...تو! و تعبیرش نیست جز... ای شما! ای تمام نامهای هر کجا! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش... راه می دهید؟ (امین پور) 



نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
9:31 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
9:20 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
مي خواهم حرفي بزنم. عقل حكم سكوت صادر مي كند
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت
1:54 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
دوباره خوابت را دیدم
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت
11:18 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |


