تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
کسی دیگر نمیکوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم

 

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

یادت هست؟ از ضربات تیشه خسته نشو زیرا بزودی تندیسی زیبا خواهی شد!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
گاه بهانه هایی هست

برای خندیدن

مثل ازدواج حسن و زهرا - دوشنبه

خاله شدن- امروز

اما بهانه های گریستن

غم دیروز

غم امروز

غم هر روز

غم فردا!؟

تا کی با همه این غمها؟!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

چه غم انگيز است

 عمري گداختن از غم نبودن كسي

 كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |