به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست! (حافظ) یه خونه تکونی حسابی بیست و نه روز بعد از عید از کسانی که وبلاگشون از پیوند وبلاگ ها حذف شد واقعا معذرت می خواهم ! اگر عشق را در چشمانم ندیدی تعجب نکن زیرا که عشقم احساس کردنیست نه دیدنی از این به بعد هر شنبه این وبلاگ به طور منظم به روز می شود در ضمن بزودی وبلاگ تخصصی مربوط به رشته ام را هم راه اندازی می کنم هنوز در مراحل فکر و راه اندازی و ... هستم قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا شده راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری...هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را ... اما.... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر . آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست! قطره گفت: پس من آن را می خواهم . بزرگترین را . بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشق را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید. خدا گفت: حالا تو بی نهایتی! چون که عکس من در اشک عاشق است (بخش اول:او) خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم ما کوچک مي شود و به قدر نياز ما فرود مي آيد و به قدر آرزوي ما گسترده مي شود و به قدر ايمان ما کارگشا مي شود يتيمان را پدر مي شود و مادر محتاجان برادري را برادر مي شود عقيمان را طفل مي شود نااميدان را اميد مي شود گمگشتگان را راه مي شود در تاريکي ماندگان را نور مي شود رزمندگان را شمشير مي شود پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود خداوند همه چيز مي شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکي دل به شرط طهارت روح به شرط پرهيز از معامله با ابليس بشوييم قلب هايمان را از هر احساس ناروا و مغزهايمان را از هر انديشه خلاف و زبان هايمان را از هر گفتار ناپاک و دست هايمان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيم از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها... چنين کنيم تا ببينيم چگونه بر سفره ما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند در دکان ما کفه هاي ترازويمان را ميزان مي کند و در کوچه هاي خلوت شب با ما آواز مي خواند مگر از زندگي چه مي خواهيم که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟ "ملاصدرا"
(بخش دوم: من) اول زمستان که بهار نمی شود مرگ که پایان انتظار نمی شود گفتم که روزی باز می گردد!! عشق که طناب دار نمی شود! من از هر چه بخواهی خالی ام خواب من که بیدار نمی شود! مرا به فرصت ماندن مفریب دل نگو دیوانه که بیمار نمی شود باز میان حادثه ها درگیری! پیاده ای که سوار نمی شود باز به هیجان دیداری تازه ام میدانم فرصت دیدار نمی شود (هیچ کس) لب فرو می بندم من از سکوت چیزی میفهمم که فریاد نمی داند من از سوز عطش و لب تشنه چیزی می فهمم که آب نمی داند من از بیماری و رنج و تعجب و سختی چیزی می فهمم که عافیت نمی داند من از ایمان ستارها و خورشید و پرندگان و آسمان چیزی میدانم که... هیچ کس نمیداند!!! من در دردی غرقم که تو در نمی یابی!!! من در مرگی فرو رفته ام که زندگی درک نمی کند من در نهایت چیزی که هیچ نیست! به چیزی می رسم! که همه چیز است... و من خاموش می شوم از همه چیز... از فریاد از دل از غم از وصل از ترس از بهار از سال از خاک آب آسمان از این همه آبی بی پروا (آب, آسمان و لباس آبی...) من آرام رها می شوم رها ... حتی از خیال عشق انگار هیچ گاه هیچ جا نبوده ام نیستم اما هستم... مرده ام اما زندگی خطی از من را تا ... نمیدانم چند کوچه خیابان فصل یا نسل از زندگی می کشد و من مرگ را اینگونه دوست دارم رهای رها !!!... (بخش سوم:...؟)

عاشق که شد؟ که یار به حالش نظر نکرد؟
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت
9:52 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
عشق را در چشمان تو خواندم
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت
11:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت
1:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


