به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
آه ...شب آدینه کجا رفت! که تسبیح به دست زمزمه می گفت همان دم که به نوای اشک روح پله می ساخت با صدای اشک گفت: گریان به درت آمده ام باز پریشان در سحرت آمده ام مگر از سکوت خبری بود آنشب دل هنوز گیج است! چه شبی بود آنشب انگار لب در زمزمه تنها نبود! دل می گفت اشک می سرود! تا لب دریا رفتند باهم هم صدا رفتند اما یک جسم تهی وا مانده بود بر سجاده خاک دلی جا مانده بود جا پای آیینه بر خاک بود دنیا نبود انگار افلاک بود خدایا! آنهمه سوز کجاست؟ خدایا! دیشب های دیروز کجاست؟ باز امشب دلی جا مانده است برای رسیدن به تو... تنها مانده است انگار این دل گنه کرده بود روی هر چه دل را سیه کرده بود گناهش را ببخش راهی نماندست برای ماندن همراهی نماندست گناهش را ببخش گناهش را ببخش به دنبال حرف تازه ای برای گفتن هستم... به دنبال واژه های تازه برای نوشتن ... دنبال نو شدن به مرز زندگی رسیدن... از کجا!!! نمی دانم.... اما هنوز هر جای این وجود خسته را که بگردی!!! ترانه های کهنه را می بینی که با همان ریتم همیشگی... دوباره خوانده می شود و خاطرات کهنه که در ذهن مرور می شود... و واقیعت هایی که هروز بیشتر از قبل این خاطرات را تلخ می کنند!!! انگار زندگی من همین بود... بی پایان تر از پایان رویاها... طرح این واژه های خسته و این سکوت نشکسته قرار نیست بشکند!!! جز تو به که بگویم... خدای من... واژه ی تازه ای هست؟؟؟؟.... تا این قصه را نو شروع کنم!!! شهر روشن و دل من خاموش... هر چه روشنی داشتم فروختم! به بهای یک لبخند... به ... تنها گرد کوچه پس کوچه های دلم... و بی قرار ... تنها به این امید که روزی بی آنکه بفهمم باز مرا ... آرام... با کوچه های تنها آشنا کند! برای همیشه!!! خطا کردم خطای بزرگیست... دانستن و خطا کردن نابخشودنی تر... چه بگویم که در گذری... جز ناله و انابه و سرشک سوزان اشکها و زمزمه نوای الهی العفو...الهی العفو... هیچ...ندارم که بگویم... میدانم اگر جرم من بزرگ است رحمت تو بی پایان است... نا امید شدن از رحمت تو!!! چگونه توانستم... هنوز نمی دانم...هنوز گیجم... به امید رحمتی دیگر از تو ... شرمنده در خانه ات را می زنم... خدای تمام لحظاتم کمکم کن... کمکم کن... گویی که هزار سال زیست و آن که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید سلام سلام سلام خوبید خوشید سلامتید چه خبرا؟ چه کارا می کنید من! خوبم خوشم سلامتم ملالی نیست جز دوری شما! در استانه سومین سال تولد وبلاگم از نظر قمری یعنی ماه رمضان قصد دارم تغییرات کلی بهش بدم از قالب گرفته تا نوع ارائه مطالب ...بعدا بیشتر توضیح میدم دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش، اصل و نسب داری از تیره ی دودی ، از دودمان باد از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد ، بوی تو می آید تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت
12:20 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت
6:7 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
چه آشوبی ست...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت
5:54 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
آنکه لذت یک روز زیستن را تجربه کند
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت
11:55 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت
5:18 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


