تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

تا آمدي فاصله ها را گم كني ...

كامت شور مي شود

به طعم اشك ...

روي گونه هايم

 

ابر كوير دلم باراني شد

نگاه خسته ام طوفاني شد

صداي خموش يك بغض

رها شد از گلو ، بياباني شد

 

اي دل ...

حرمت فاصله را مشكن

اشك مريز لبخند بزن

هر چه مي خواهي بكن اما

حريم عشق را برهم مزن

 

به صداي بي صدايي صدايم كرد

به نواي بي نوايي رهايم كرد

شكايتي نداشتم از او اما ...

به درد جدايي مبتلايم كرد

 

در خيالم بيا دمي رويا كن

در چشمانم مشق فردا كن

چه بگويمت ؟دگر آخر بيا!

در دلم عشق خويش حاشاكن

 

به چه دلخوشم مي كني ؟

به نگاههاي يخ بسته

در آفتاب درازناك جدايي

آندم كه دستان منجمد عقل

تن عريان عشق را در من

ميان ميدان شرمساري

به دار مي آويزند

به چه دلخوشم مي كني ؟

به قلب شكسته اي كه

در هجوم دردواره ها

ميان كوره راهها

بي شكيب...

بي جا ...

به رسوايي عشق مي انديشد.

به چه دلخوشم مي كني ؟

به اميد رفته برباد

يك ياد...

دراين بيداد...

يابه فصل مرگ عشاق ؟

به چه دلخوشم مي كني ؟

 

به سكوت واژه ها قسم

عشق را سبز خواهم كشيد

دلتنگي را سرخ

جدايي را ...

به سكوت چشمهايم قسم

آمدنت را آبي مي بينم

نبودنت را سياه

ماندنت را ...

به سرماي دستانم قسم

گرم كه مي شود

مي فهمم تو اينجايي

به تو قسم

بي تودر قفسم ، بي نفسم

همه خوابم، خيالم، هوسم

همه دردم ، همه سوزم

آه ....

مي سوزم

مي سوزم

مي سوزم

 

به هجم سكوت

ميان باور ترديد

پشت پنجره مشكب احساس

كه سرك مي كشم

تو با تمام هجم وجودت

به سراغ خيالات خاموش هنجره ام سرازير مي شوي

هر روز فرياد مي شوي

و...

سكوت ترديد را به يقين مي شكني

و...

مرا كه در اين هجوم

سرگردان تر از آن برگ پائيزي معلق در هوايم

به جاذبه دلت مي نشاني

در اين باور شك و ترديد

به سبزينه خشكيده باور اين برگ ايمان مي آورم

مي انديشم ...

به خويش كه تويي و تو كه مني

 

چقدر شبيه شده ام

به كودكي كه با ولع آب نبات چوبي اش را ليس مي زند

به حادثه نگاهش كه آبستن خبري بس ناگوار است

به آن برگ خشكيده اي كه از ترس رهگذران زير پايم پنهان شده است

به قوطي خالي پپسي كه جيغ كشان جوي آب را طي مي كند

به آن زن روسپي كه به كودك بيمارش مي انديشد

به همان كه كنار خيابان جنازه متروك سردش را قدم مي زند

بي قرار...

بي قرار...

شبيه تر شده ام به آن مردي كه با روزنامه ي كهنه اي

شيشه هاي ماشين هاي آخرين مدل را در آخرين ايستگاه زندگي اش پاك مي كند...

چقدر شبيه شده ام

به واژه تلخ درد به درك

به يقين بي ايمان بي شك

پشت نقاب غرور...

ازآن سمت ترديد كه پيشتر بيايي ميشناسي ام

اكنون ...

آن سوي خيابان ...

سايه اي كه هست و نيست

خيالي كه مي پيچد به ذهن و مي گريزد

نگاهي مي بيند و نمي بيند مرا

عشقي كه مي خواند و مي سوزاند

صدايي كه مي آيد

و ...

سكوتي كه خاموش است

به هر شكل كه باشي

باهر زباني كه بخواني ام

من نمي شناسمت...

چقدر شبيه من شده اي

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
آمده بود

خسته بود

در نگاهش ایمان موج می زد

در این سفر

تنها ره آوردش ...

کودکی بود که...در آغوشش گرفته بود

مادر آمد ...

و دومین امید زندگی اش را میان پارچه ای سفید به دست پدر سپرد

و این پدر بود که اذان می گفت و اقامه می خواند

.....

تولد ...تولد ...تولدم مبارک

راستی این دو عید بزرگ غدیر و قربان را به همتون تبریک می گم

و یه تشکر مخصوص از کسانی که تولدمو پیشاپیش تبریک گفتند

زود بر می گردم

 

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |