به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
هر کسی دوتاست. و خدا یکی بود . یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند .هست . و خدا کسی که احساسش کند. نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی که آنرا ببیند . و خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی که در برابرش رام گردد. و غرور در جستجوی غروری که آنرا بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور. اما کسی نداشت ... و خدا افریدگار بود . و چگونه می توانست نیافریند ؟ زمین را گسترد و آسمانها را برکشید . و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . با نبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود . نمی گوییم . و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند. و سرمایه ی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . درونش از آنها سرشار بود . و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هیچ نبود . در نبودن .نتوانستن بود. با نبودن نتوان بودن. و خدا تنها بود . هر کسی گمشده ای دارد . و خدا گمشده ای داشت ... «دکتر علی شریعتی » اشکهایت را پاک کن ... مگذار اشکهایت باتلاق نگاهم شود آنگاه که د رغروب بیکسی بر شاخه های بید زده شانه هایم پرنده ای چند ... خیال خواب را به فراموشی می سپارد و از ستون لرزان افکارم آوار شعر فرو می ریزد شاخه های خشکیده دستانم را ... آن توان نیست که سبز گونه قلم در دست گیرد تا تکه های خرد شده احساسم را به نظم بچیند اشکهایت را پاک کن ... قبل ازآنکه وجودم را پاک کند ز لرزه بر شانه هایم توان نماندست بر گل خشک وجودم باغبان نماندست چند روزی به غمی تلخ بگذشت حیف که خاطره ای روان نماندست ناله های خاموش منست و دوریت دیگر هیچ رمقی در جان نماندست آسوده می کند به زودی مرگ مرا ببخش که راهی جز پایان نماندست به اعتبار قدمهای عشق که صباحی خاموش ... بیدارم کردند ستایشت می کنم دستهایت را ... که نجابت چشمهایت را وام دار بودند لبخند هایت را ... که شور انگیز تر از شور شیرین بودند و بلندای صبرت را که به بلندای غرورم بود هنوز هم زیباست وزیدن نسیم روح بخش یادت در جانم هنوز هم ستایشت می کنم با اینکه ... نه تو ماندی ... و نه غروری که نشانه زنده بودنم بود --------------------------------------------------- لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام, مستم باز می لرزد,دلم, دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ! های نپریشی صفای زلفکم دست ! و آبرویم را نریزی دل ! لحظه دیدار نزدیک است سلام دوستان گرامی لحظات دیدار یار و میهمانی بر سر سفره آبی عشقش را به همتون تبریک می گویم و دستهای تمنا به سوی آسمان بلند می کنم و برای همتون دعا می کنم که خداوند بهترین سرنوشت را در شبهای سرنوشت ساز قدر براتون رقم بزنه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت
10:7 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت
11:23 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |


