به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
از فرط گريه باران می چکد از دستم اين شب ها ( متاسفانه نام شاعرش را نمي دانستم ) __________________________________ كاش نمي دانستي... رد اشكهايم بوي تو را مي دهد و نگاه مغمومم ... در ذهن آشفته اش ... در سكوت مرموز لبخندهايت ... غرق شده است و دلم ... بيهوده ... به آب و آتش مي زند تا تو را در خود ، گم كند آه ... در سكوت دلمرده احساسم ، آسوده بودم كاش نمي دانستي ... وقتي... من در تو تمام شدم تو در من آغاز شدي ... رنگ قامتم... كشيده مي شود در آفتاب غروب حجم وجودم را ... اتو مي كند در خود زمين... تا شب... هيچ خواهم شد ديگر ستاره ها ... طاقت سياهي آسمان را ندارند امشب ستاره ها... از رگهايم... در كهكشان راه شيري كنار بسترم... سقوط خواهند كرد در غروب شرجي دلها روابط مسكوت مي مانند ديگر نه... درياي احساس بخار مي شود و نه ... آفتاب محبت توان درخشش دارد باران كجايي؟؟؟ تا شب چيزي نمانده ست مي دانم !!! كسي هست ... كه بغض سكوتم را مي فهمد كسي هست ... كه رنگ خاكستري دلتنگي ام را معنا مي كند طعم شور اشك هايم را ... كسي هست ... كه ... تو كيستي ؟؟؟ در كدامين بامداد ، از نگاهم طلوع مي كني ؟ شعرهايم دگر ... رنگ و بويي ندارد در اين دنيا ، دلم ديگر ... هيچ ... آرزويي ندارد مي خواهم ، ساكت و تنها در خواب مكرر شبها با ستارگان برخيزم باهم بمانيم ، تا صبح ... آنگاه ... آرام بميرم خيلي وقتهاخيلي چيزها را آدم نمي تونه اون طوري كه مطابق ميلش است تغيير بده . بايد همون طوري كه هست قبولش بكنه و بدونه حتما حكمتي در كار خدا بوده و يا سرنوشتش همين بوده و ناگزير بايد اون ها را تحمل كنه و صبر داشته باشه . شايد اون يكي از امتحانات خداوندي باشه . برگشتم تا نذارم دردها و غمها خوردم كنه ... اگرچه هميشه درد و غم ها را دوست داشته و دارم ... درسته كه نمي تونم چيزي را عوض كنم اما مطمئنم خداوند به اندازه قدرت تحمل هر بنده او را در رنج و سختي قرار ميده حتما من هم تحملش را خواهم داشت كه... اين هم تحفه اين روزهاي پردرد ... سعي كردم شادترين هاشونو انتخاب كنم باقيش بمونه براي فرصت هاي بعدي كه تقديمتون خواهم كرد ... اين هم حسن اين روزهاي پردرد بوده كه باعث شده زبان شعرم زيادي گل كنه و همشو مديون اين موهبت الهي هستم .... همچو سر شاخه اي سر سبز دست فرو برده در چشمه ي دور با موجهاي پرهياهوي جوي گاه در فراز گاه در فرود شاد از روشني آب سردي باد وجودش آميخته با لذت موج من نيز... مملو از عطر نسيم دست مي برم بر روشني آن آب در رقص و خروش باد در هياهو و جوش شاد زين لحظه هاي ناب در دل آرام مي گويم لحظه هاي عمر را درياب عمر را درياب... هيچ گاه ... شعر روز وصل نخواهم سرود براي من ... روزهاي هجر و درد بهار زندگيست زخمهاي كهنه ي دلم جاودان غميست براي من ... ناله شبانه ي عاشق دلشكسته هم همچو خنده هاي روز وصل پر از ترانه و بهانه سرودن است براي من ... اوج عشق... روز مرگ تعلقات دنيويست يك چنين روز ساده و قشنگي سالروز عشق جاودان زندگيست نگاه من ... خيره... چشم به آينه دوخته است مي شناسي ام ؟ باز مي پرسم مي شناسي ام ؟ من يك ... دختري از جنس اشك گاه درد گاه هم خشم چقدر غريب گشته ام !!! كه حتي... سايه ي داخل آينه هم نگاه مي كند مرا چون غريبه اي نا آشنا مي شناسي ام ؟ من همانم... كه بر سر دو راهي شناخت خود ا زخويشتن اينچنين چشم به آينه دوخته ام! سرگشته ام ! حيران از چرخشهاي روزگار آشوبي اندر ميان غمي در دل نهان در دوراهي انتخابي بس پريشان جسم من دردآلود روح من رنجيده خاطر در انتخاب جسم و دل پرواهمه ... دست و پا در گل بازحيران و سرگشته باز دودل ... وین رنج دل از میانه بر گیرم باران شوم به کوه و در بارم اخگر شوم به خشک و تر گیرم خدایا! چه شد که به غیر تو امید بستم ... نکند ... لحظه ای مرا به حال خودم رها کردی ؟؟؟ اما نه... من مقصر بودم ... همیشه آنقدر مغرور و از خودم مطمئن بودم که ... باعث شد این اشتباه را بکنم و حالا اگر به عقوبت این اشتباه تا آخر عمر بسوزانی ام حقم است . مهربان خدای من : مرا ببخشو کمکم کن ... تا از این اشتباهات درس بگیرم تا تکرارشان نکنم خدای من : کمکم کن همچون دریا باشم تا هیچ سنگی اشفته ام نسازد... خط صدای مرا از لابه لای زمزمه های بید زده بگیر و بیا به پنجره ای خواهی رسید که واژه شکسته ای است از زبان فراموش شده دری خواهی دید که بغضی است ترکیده در دیوار کوبه در نیز سنگ پرتاب ناشده ای ست درمشت بسته ای محکم سه بار بکوبش پاسخی اگر نشنیدی بر سکوی اجری کنار آن سه گلدان پژمرده کمی بنشین همان خاطره ای که مرا برده است باز خواهدم آورد عباس صفاری / سه گلدان شکسته
يکی دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزی هست ، آهی هست ، اشکی هست
همين که قطره اشکی هست يعنی هستم اين شب ها
به جای خون به رگ هايم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد نامه می بندد به بال دستم اين شب ها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت
6:33 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت
10:51 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
بر خیزم و زندگی ز سر گیرم
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت
6:53 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


