تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

 

اين ياوه گويي هاي را بر من ببخشيد روزهاست در تب هيجانها مي سوزم

 و شبها سرم درد مي گيرد اين درياي طوفاني نه غرقم مي كند

 و نه به ساحل آرامشم مي رساند...

........................................................

 

من و تو

 آن توانايي را داريم

 كه... سياه مشق هاي از عشق

 ترسيم كنيم

 و بر سياهي اش

 لبخند بزنيم

 

.............................................................

 

 فروغ ستاره اي در تاريكي غمها

 لبخندي غمناك هديه مي دهد

 و مي رود

 و من....

عبوس و تنها با هجومي دردناك

 فرياد مي كشم

 تنهايم بگذار

 

..............................................................

 

 

به تو نمي انديشم

به اين مي انديشم

 كه....

 در مرز مرگ و جنون

به كدام سو...

 قدم بردارم

 تا نبازم ...

 

.............................................................

 

تلخ تلخ

بيهوده بيهوده

غمگين غمگين

بي هدف بي هدف

تنهاي تنها

و...

مرگ ...

حالا...

...

من تنها نيستم

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

در جامعه كنوني بارها ....من و شما انسانهايي را ديده ايم كه گوهر انسانيت و نجابت و شرف خود را به دست رهزنان نجابت و آبرو مي سپارند بياييد از يك انسان درسي بگيريم انساني كه اگر چه مسلمان نيست ولي با ساده ترين جملات زيباترين گوهر انساني را يادآور مي شود....

 

دخترم .....


هيچ  کس و هيچ چيز ديگر در اين دنيا نمی توان يافت

که شايسته آن باشد

که دختری ، ناخن  پای خود را برای آن عريان کند

برهنگی بيماری عصر ماست

به گمان من تن تو بايد مال کسی باشد که

روحش را برای تو عريان نموده است

دخترم جرالدين .....

برای تو حرف بسيار دارم

ولی به موقعی ديگر می گذارم

و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم

انسان باش ......پاکدل و يکدل باش زيرا

گرسنه بودن .... صدقه گرفتن ... و در فقر مردن

بارها  قابل تحمل تر از

پست و بی عاطفه بودن است


چارلی چاپلين پدر تو

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم

بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت

 بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا

آیا همین رنگ است

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

خدایا...

 شب یلدای حسرت بار زندگی من کی روز می شود  و روزهای تار و تاریکم در زندان تن کی به سر می رسد؟؟؟من کی به ساحل آرامش یاد تو می رسم ؟؟؟ آیا می رسد روزی که خوشبختی را در آغوش بگیرم و اشک شوق سر دهم...آیا روزی میرسد که من در برابر تو اي معشوق حقیقی!!! جان تسلیم کنم ؟؟؟؟؟

 

وقتي تو نيستي

نه هستهاي ما چونانكه بايدند

نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض مي خورم

عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم

باشد براي روز مبادا...

اما...

در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما چه كسي مي داند شايد

امروز نيز روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي

نه هستهاي ما چونانكه بايدند

نه بايد ها...

هر روز بي تو روز مباداست

آئينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند

آئينه ها كه دعوت ديدارند

ديدارهاي كوتاه از پشت هفت ديوار

ديوارهاي صاف

ديوارهاي شيشه اي شفاف

ديوارهاي تو

ديوارهاي من

ديوارهاي فاصله، بسيارند

آه ...

ديوارهاي توهمه آئينه اند

آئينه هاي من همه ديوارند

 

قيصرامين پور

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

 

گفتم: آهن  دلي كنم  چندی

دل نبندم  به هيچ  دلبندي    

سعديا! دولت عاقلي بگذشت

نوبت عاشقيست يك چندي      

 

بگو چه مي شود مرا ....

 

كه اينگونه بي تاب و دلتنگ توام...

با اينكه در كنار مني با اينكه....

 هر روز باران محبت اميز نگاهت را در قالب جانم مي ريزي

 و...

 مرا زنده مي كني....

 با اينكه هر روز در كنارت جان مي دهم  

و هر بار...

هزاران راز عشق را برايم بيان مي كني

 و...

 من هنوز از عشق هيچ نمي دانم

و در كوچه هاي پيچ در پيچ عشقت سرگردان مي گردم

 

بگو چه مي شود مرا .....

 

كه اينگونه... در آغوشت دلتنگ عطر خوش نفسهايت مي شوم

 با اينكه سالهاست در كنار مني

حتي...

قبل از اينكه متولد شوم

 وجودت را در كنار خود حس كردم

حتي ...

 قبل از اينكه خلق شوم

 

 بگو چه مي شود تو را ....

 

كه فكر مي كني من نمي بينم و نمي فهمم ...

سنگيني غمي كه وجودت را... روز به روز از من دورتر مي كند

  مني كه...عشق را از تو آموختم

 و...

دانستم تو تمام اميدم در زندگي هستي

بگو؟

راز اشك هاي شبانه ات را ....

بگو؟

راز نگاه غمگينت را

 و....

راز دريا دريا غمي كه در وجودت موج مي زند

 و...

 مرا هم چون وجود تو ذره ذره ذوب مي كند

 

بگو ما را چه مي شود؟؟؟

؟؟؟

؟؟

؟

خواهشا !!! زيرآسمان هنگام باران برايمان دعا كنيد. كه ... خداوند وقتي كسي را از ما مي گيرد در عوض قدرت تحمل و صبرعظيم و جميل عنايت فرمايد.

 

        روحش شاد! و در جوار حق ، قرين رحمت باد! 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |