تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

 

خداى من!من تو را به خودت شناختم؛ با خودت و به واسطه خودت
تو بودى كه مرا به سوى خودت راه نمودى.
تو بودى كه مرا به خودت خواندى و دعوتم كردى.
اگر تو نبودى و اگر تو نمى‏كردى، من چه مى‏دانستم كه تو كيستى.


سپاس خدايى را سزاست كه تا صدايش مى‏كنم، پاسخم مى‏گويد؛ اگر چه وقتى او مرا صدا مى‏زند، من كاهلى مى‏كنم‏و سهل‏انگارى براى پاسخ گفتن و جواب دادن.


سپاس خدايى را سزاست كه هر چه از او مى‏طلبم، عطا مى‏كند؛ اگر چه وقتى او درخواستى مى‏كند يا چيزى مى‏طلبد،من بخل مى‏ورزم و خسّت به خرج مى‏دهم.

سپاس خدايى را سزاست كه هر وقت بخواهم، مى‏توانم صدايش كنم‏و هر گاه در پى خلوتى با او باشم، بى هيچ واسطه‏اى مى‏توانم داشته باشم‏و او برآورنده خواسته‏هاى من است.

 

سپاس خدايى را سزاست كه به غير او دل نمى‏بندم و اگر هم ببندم، دلم را مى‏شكند و پشتم را خالى مى‏كند.

سپاس خدايى را سزاست كه به او تكيه مى‏كنم و او گرامى‏ام مى‏دارد و دست نوازش بر سرم مى‏كشد
و به مردم تكيه نمى‏كنم كه اگر كنم، خوارم مى‏كنند و تنهايم مى‏گذارند

 

سپاس خدايى را سزاست كه از من بى‏نياز است؛ اما با من دوستى مى‏كند و به من محبت مى‏ورزد

 

سپاس خدايى را سزاست كه با من بردبارى مى‏كند؛ انگار كه من هيچ گناهى نكرده‏ام.به گونه‏اى در من مى‏نگرد، انگار كه هيچ خطايى از من سر نزده است‏و با من طورى رفتار مى‏كند، انگار كه هيچ لغزشى نداشته‏ام.


اين خدا، اين خداى من به راستى ستايش‏برانگيز است؛ به حقيقت، دوست داشتنى است و به واقع، سجده كردنى. راستى كه محبوبى به خوبى او نيست و او معشوق‏ترين من است.

 

 

عمر بگذشت به بى حاصلى و مسخرگى‏
چه توانى كه ز كف دادم مفت‏
من ندانستم و كس نيز به من هيچ نگفت‏
قدرت عهد شباب‏
مى‏توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده تلف گشت جوانى‏
هيهات و صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنى اش فهميدم

منبع سایت پرسمان

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

داغ داغ!!!!

 

گفتم كه اي عشق فراموش شوي

اي شمع روزي چو من خاموش شوي

بار دگر كه ديدم شمع وجودم تو را

گفتي كه بار دگر تو مدهوش شوي

 

 

اي گل كه نزد من خنداني

در دوري از من چه نالاني

لبخند بزن بار دگر دنيا را

تا دل مرا بيشتر نسوزاني

تا باور كني و بداني براي من

بودن توست عين پريشاني

برو دور از نظرم و بدان

با عشقت جاودان مي ماني

عشق مرا از سينه برون كن

هر چند به سختي ولو پنهاني

 

 

با خود غزل مي گفتم همه ترانه شدند

قصه هاي عاشقي چه زود فسانه شدند

خيالهاي زيبايم را يك به يك مي بافم

آه از اين زمانه چه زود ويرانه شدند

دور عشق و عاشقي را خط مي كشم

ببين اين روزها همه دلها غم خانه شدند

 

 

از هجوم دلدادگي به كجا پناه برم

شكايت از روز روشن به شب سياه برم

روزگار عاشقي سخت تلخ و تيره است

يارب شايد به پيش تو دست دعا برم

در ظهور خستگي و التهاب عاشقي

با اشك و زاري وآه و تمنا برم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

من اين واژه هاي هراسان و سرگردان را شعر نمي خوانم فقط مهمترين چيزي كه مرا وا داشت تا اينها را در اين پست قرار دهم با اين كه  زيبا نيستند اين است كه من تك تك واژه هاي اين ...را بانهايت عشق به كودكان وطنم نوشته ام و به همان كودكاني كه روياهاشان سر تاسر خاكستريست تقديم مي كنم .

باد زوزه مي كشد

 و سپيدي هاي سوزناك را به سر و صورتم مي پاشد

انگشتانم را زيربغل پنهان كرده ام

حفاظي براي پاهايم نيست

گاهي تير مي كشد

 و سنگها در او فرو مي روند

سرمالاي انگشتانم رخنه كرده اند

 باز از درزهاي پيراهنم تنم را شلاق مي زند

 به چه جرمي ؟

گناهم چه بود؟

هيچ نمي دانم

 چشمانم را ريز مي كنم

 در خود فرو مي روم

 .آه ...آرامشي يافته ام

كنج يك ديوار كاهگلي

 دستهايم را به هم مي مالم

 پاهاي كودكانه ام سفيدي را حس مي كند

آه... چه حس درد آوري

 و نگاهم ...

در سياهي گره خورده است

 دقيق كه مي شوم

كنج اين ديوار عطري دارد دل انگيز و مدهوش كننده

 بوي خاك

 بوي تنم

خيالهايم سياهي را پشت سرگذاشته اند و سپيد شده اند

 روشن تر از برفي كه تمام تنم را مي سوزاند

و مرا از خيالهايم دور ميكند

 از دور سپيدي مي بينم

برف كه نيست

 ستاره اي هم نيست

 چشمانم را مي مالم

 نزديك و نزديك تر مي آيد

گرم و زيباست

 دارد كم كم تنم را مي سوزاند

 ديگر سردم نيست

 بلند مي شوم و راه مي افتم

ناگهان

نگاهي به پشت سر مي كنم

 كودكي مي بينم كه در جايم نشسته است

 نا اميد تر ازمن

 سر به ديوار تكيه داده

دستهايش را در دور پاهايش قفل كرده

 قفل سكوت بر لبهايش

 و سايه اي سنگين در نگاهش

خيره خيره به من مي نگرد

 خدا را شكر او هم به زودي گرم ميشود

 و آرامشم را برايش جا مي گذارم

 نه ... شايد آمدم و تو را هم بردم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

خوشبختانه امتحانات اين ترم به پايان رسيدند و از اين به بعد ميتوانم با خيال آسوده تر به كارهاي وبلاگ برسم البته !!! بعد از اين با مطالب مفيد و سودمند .... واهداف و برنامه هاي خودم راهم بدون دغدغه ، تشويش و اضطراب دنبال كنم .

در اين پست جديد سعي دارم راههاي شاد زيستن را به شما ....نه!!!... ببخشيد به خودم يادآوري كنم.... تصميم  دارم اگر خدا بخواهد و كمكم كند... وبا سعي خودم.... كه به گفته دوستي هر كس نويسنده كتاب زندگي خويش است .

من هم قصد دارم كتاب سعادت زندگي ام را با عنوان خوشبختي و فصول تلاش ، نشاط و آرامش و سطور برجسته اي از شادي و كلماتي پر از اميد و توكل بنويسم .

تا ...مانند سالهاي گذشته زندگي ام كه ...تا بحال چندين ورق از آن را با غم و اندوه سپري شده است و هيچ .....جز... غصه نصيبي نداشته است. را عوض كنم و مطمئنم چيزي را از دست نخواهم داد “ چرا بايد بخواهم كه پنج سال آينده ام ، درست همانند پنج سال گذشته ام باشد ؟ 

 وتازه....تجربه اي مفيدخواهد بود . در واقع بخند تا دنيا (يي كه تا به حال هميشه بر تو بوده تا با تو.....) برويت بخندد .

شيوه هاي شاد زيستن

1.      خوش بين باشيد ( افراد شاد و مثبت بيشتر مي توانند ديگران را مجذوب خود كنند )

 

2.      ديد وسيعي داشته باشيد  ( به مسائل كوچك اهميت ندهيد و براي رسيدن به هدف خود پايدار و مقاوم باشيد )

 

3.      سپاسگذار باشيد (با تبريك گفتن و تشكر كردن از كساني كه برايتان كاري انجام داده اند)

 

4.      از زندگي لذت ببريد (كارهايي كه دوست داريد انجام دهيد )

 

5.      از جسم خود مراقبت كنيد (با ورزش و تغذيه مناسب و...)

 

6.      برنامه هاي خود را تغيير دهيد (مرز مشخص بين تفريح و كار قائل شويد )

 

7.      با مردم در تماس باشيد. در اجتماع باشيد. هر قدر انسان تنها تر باشد و منزوي... افكار ناراحت كننده ي بيشتري به سراغش مي آيد.

 

8.      خلاق باشيد و در كارهايتان روشهاي جديد را امتحان كنيد .

 

9.      براي خود همدمي پيدا كنيد (دوست صميمي ، مادر، همسر)

 

10.  با كسي صحبت كنيد (يكي از دوستانتان را براي هم صحبتي انتخاب كنيد .مخصوصا دوستاني كه روحيه ي شادي دارند زيرا ...كه نزديك شدن به افراد شاد شما را هم شاد مي كند )

 

11.  تخيل كنيد (آرزوها و بلند پروازيهاي خود را ياداشت كنيد و كم كم آنها را به واقيعت نزديك كنيد )

 

12.  بخشنده باشيد (مهمتراز همه خودتان را ببخشيد و اشتباهات گذشته را پذيرفته و فراموش كنيد و بدانيد نمي توانيد زمان را به عقب برگردانيد در عوض ميتوانيد از اشتباهتتان درس بگيريد و آنها را در آينده تكرار نكنيد . در واقع ما براي درس گرفتن به دنيا آمده ايم نه براي تنبيه شدن  )

 

فردا دير است ....از همين امروز شروع كن. مطمئن باش!!! ضرر نمي كني من...بهت قول ميدم .خوبه!!!!!
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
 

دلم می خواست ...

وقتی برات حرف می زنم شبنم اشک چون باران بهاری از چشم هایم سرازیر شود و دل طوفانی مرا آرام کند

ولی وقتی روبروت نشسته بودم و مثه يه خواهر  برایت حرف میزدم ....و حرف زدنم هم به د ل خودم هم نمی چسبید وقتی داشتم به ضریح طلایی حرمت نگاه می کردم و بغض گلویم را رها نمی کرد ...

دلم می خواست ازت تشکر کنم که همیشه کمکم می کنی و حالا که یه جورایی از تمام دنیا و آدمهاش خسته ام تویی که به حرفام گوش می دی ولی ....شاید الان این تو باشی که ازم خسته شدی ؟؟؟؟؟؟ 

و حالا که این جوریه ...

خدایا  نمی دونم من سرگردانتر از همیشه و نگران از حال و آینده را...كه فقط به هم زبونی با تو دلخوشم ...رها كردي يا هنوزم ...خواهش ميكنم ....پس این سعادت را ازمن مگیر .....

این روزا که توی این ماه عزیزییم ...دلم می خواد بیشتر با تو باشم ...با تو حرف بزنم.... با تو از همه چیز بگم... بگم که کمکم کن منی را که تا به حال سعی میکردم احساس تنهایی نکنم... را واقعا تنها نذاري و همیشه با من باشي ...

فقط همین را می گم کمکم کن خواهش می کنم

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

پيچيده در مجلس ما بوي حسين و بوي عشق

 

پر مي زنه دل بي هوا سوي غريبه دمشق

 

امشب نمي دونم چرا اسمونم بي كوكبه

 

هواي چشمام ابريه دل نگرون زينبه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

بغض نجيب

به يادگار نگاهي كه اشنا مانده ست

قسم به سوگ تو تنها براي ما مانده ست

دوباره فصل محرم به سينه ها جاريست

دوباره ديده ما رو به كربلا مانده ست

قسم به معني اين بغض هاي نجيب

كه دستمال تري ازشما به جامانده ست

قسم به فصل بهارودرخت هاي زمين

سياه پوش تو در ماتم و عزا مانده ست

چرا كه دست رحيمت به روي سر ننشست

و دست ما به دعا و خداخدا...مانده ست

اميرمرزبان

 

باز ماه محرمي ديگر و عزاداري سيد و سالار شهيدان ....هميشه اين سوال در ذهنم بود حسين(ع ) كيست ؟ كه همه عالم ديوانه اوست ؟ چها رده قرن مي گذرد و هنوز... محرم كه مي شود همه سياه مي پوشند و به ياد حسين(ع) عاشقانه بر سر و صورت مي زنند ...هنوزهم اين سوال در ذهنم مي چرخد حسين(ع) كيست ؟ كه همه عالم ديوانه اوست ؟

 اگر در صبحتهاي خود ايشان دقيق شويم هدف قيام خود را بر پا داشتن نماز واحياي امر به معروف ونهي از منكر اعلام كرده بود.... حالا از شما مي پرسم كه در جامعه كنوني ، از آرمانهاي حسين (ع ) كدام يك محقق شده است كدام يك هنوز هم ادامه دارد ؟؟؟

هنوز همه به سر و سينه مي زنند ! هنوز مي گريند! ولي.... آيا مي دانند حسين(ع)  براي چه مظلومانه به شهادت رسيد؟؟؟  آرمان و اهداف حسين(ع)  مهم بود ياجسم شريف  ايشان ؟؟؟ كدام يك مهمترند ....دانستن يا عمل كردن ؟؟؟

فكر نكنيد كه... با مطرح كردن اين سوالات  مي خواستم اعمال تك تك شما را زير سوال ببرم...نه...خودم اولين كسي هستم كه بايد به اعمال و كارهاي خود در اين مورد بيشتر دقيق شوم.... ولي خواهش ميكنم شما هم قدري بيشتر روي اين مطلب فكر كنيد چرا حسين (ع) از جان خود گذشت ؟؟؟حال وظيفه تك تك ما در قبال ايشان چيست ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |