تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

 

اين مطالب به نظرم مطالب زيباي دفترچه احساساتم است اگرچه قديمي اند وممكن است حالات كنوني من نباشند ولي حداقل زماني بوده اند و حال خاطره اي شده اند .......................................دور........

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

آغاز

شروع عشق تو

بهار زندگيست

آغاز دوست داشتن

تا ابد جاودانگيست

مكتب عشق

بوته ي خارم در سرزمين عشق تو

زير تيره ابرهاي بي كسي

تمام دشت را مي جويم اي هم نفس

تا بگيرم از مكتب عشق تو درسي

بي وفا

يادي بكن از ما

اي تنها بي وفا

تو كه رفتي و مي آيي

هر شبم توي رويا

دلتنگ

همه سوز و همه رنجم

تمام روياهاي دلتنگم

بگو.... اخر چگونه

كه دل از تو بربندم

انتظار

حس رفتنم نيست

پاي ماندنم نيست

در سرم چيزي جز

شوق ديدنم نيست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

I Feel I know you

I don’t know how

I don’t know why

I see you feel for me

You crid with me

You would die for me

I Know I need you

I want you

To be free of all the pain

You have in side

You cannot hide

I know you tried

To be who you could not be

You tried to see in side of me

And now Iam leaving you

I don’t want to go

A way from you

Please try to understand

Take my hand

Be free of all the pain

You cannot hide

I know you triad

To feel

To feel

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

امروز 15 دي روز تولد منه اطرافيانم ميگن تولد!!!تولد!!!تولدت مبارك!!!

درحالي كه نمي دونند ....درونم فرياد ميزند كاش زاده نمي شدم تا مرگ ارزوهاي خويش را بنگرم .....

 

اينم يه حس و حال زيبا و معنوي كه چند شب پيش بهم دست داد ......بهتر بخونيدش تا من درموردش توضيح بدم ...

 

من به يادم مي‌آورم كه با بعضی دوستان در واشنگتن برای ديدار از كليسايی كه بسيار معظم و قديمی بود و تقريباً حالت موزه داشت و شامل هفت كليسای تودرتو بود، رفتيم در سالن كليسا يك دختر دانشجوی آمريكايی را ديدم ايستاده، نی مي‌زند و اشك مي‌‌ريزد، ما رفتيم و ساعتی بعد كه برگشتيم اين دختر را ديدم كه همچنان ايستاده و ني‌ مي‌نوازد. صبح يكشنبه بود. جلو رفتم و از او پرسيدم كه تو را چه مي‌شود؟ گفت: نذر كرده كه در انتظار موعود و به عشق او هر صبح يكشنبه، تا زنده است، بر در كليسا، ني‌ بزند.

 

 برگرفته ازمقاله: جهانی سازی پايان تاريخ و مهدويت
نام نويسنده: حسن رحيم پور ازغدي

 

باور كردني نيست من مي گويم مسلمانم به مهدي اعتقاد دارم ولي كو ؟؟؟؟نشانه اي از ان اعتقاد ؟؟؟؟

 

خدايا حتي فكر كردن به اينكه چه مي كنم براي اقام كه نشون بده من منتظرم ازارم ميده ...چون وقتي جواب هيچ است. ديگر جايي براي حرف و حديث باقي نمي مونه...تو مسلماني !!!!!!بايد شك كرد .من .....

 

خدايا فكرش سخته.... تو مي گي مسلماني ولي وقتي به اندازه اون دختر دانشجوي آمريكايي كه به خاطر اقا اين جوري نذر ميكنه نيستي... من ديگه چي بگم... خدايا اونم توي اون جامعه‌ای كه معنويت،‌ انسانيت و عدالت را در آن، با تبليغات شبانه‌روزي بمباران مي‌كنند من توي يه كشور مسلمان با افتخار به اينكه پدر و مادرم مسلمانن اينكه هيچ وقت از اين سخت گيري ها و تبليغات نيست ...و ما داريم ازادانه اعمال و دستورات دين را انجام ميديم ...تازه ادعاي منتظر بودن را هم داريم

 

چقدر سخته حقيقت... چقدر سخته.... اينكه بدوني چقدر خطا كاري ....كه اعتراف كني..... ولي بعد چند مدت همه رو فراموش كني ....مثه مرگ كه هميشه و همه جا دنبالته بهترين عزيزانت راجلوي چشمات مي بيني كه ميرن ...ولي عبرت نمي گيري.....

 

خدايا چي مي تونم بگم ...اصلا مگه حرفيم باقي مي مونه ...مگه چيزي هم دارم كه بگم .....بگم منو ببخشي ...اخه چند بار!!!!!! خودمم ديگه شرمم مياد... از بس گناه كردم.... كوتاهي كردم ...و ببخشش خواستم و بخشيدي و باز من ....

 

خدايا چي بگم ...خدايا !!! عاجزانه خواهش ميكنم ...خواهش ميكنم منو از اين دنيا بردار ...تا بيش از اين شرمندت نباشم ...خواهش ميكنم ...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
اومدم اما کوتاه کوتاه بخاطر تبریک روز عرفه و عید قربان امیدوارم توی این لحظات بیشترین استفاده را بکنین الهی امین....

این هم یه پست کوچولو...

عشق حقيقي من تنهايي

درسته كه كاگاهي....

يعني خيلي وقتا من در مورد تنهايي و بي كسي توي اين وب مي نويسم

و خيلي وقت ها هم مي نالم …

ولي راستش را بخواين

 من تنهايي را خيلي دوست دارم

 اخه من با تنهايي به خيلي چيزايي مي رسم كه توي جمع هيچ گاه بهشون نرسيدم

 من توي تنهاييامه كه خودم ميشم و خداي خودم ….

فقط توي اون لحظاته كه خدا را با تمام وجودم درك  مي كنم

حسش مي كنم

ميدونم نمي شه خدا را ببيني ولي ميدونم كه مي شه با تمام وجود حسش كرد

من عاشق تنهايي ام

 من حاضرم همه دنيامو بدم ...

ولي كسي ازم اين لحظات زيباي تنهايي را نگيره

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

بايد يه كمي هم به واقعيات اطرافم توجه كنم.... چقدراحساس؟؟؟ چرا احساس ؟؟؟؟...از بس به هر چيزي از منظر احساس نگاه كردم خسته شدم ...اگرچه گاهي فكر مي كنم اين احساسات هستند كه حقيقي و جاودان هستند احساس عشق ؛ دلتنگي ، عصبانيت ، خوشحالي ، غم و... گاهي خيلي دلم براي خودم تنگ ميشود....

 

 براي خودي كه زماني پاك و بي ريا بود همو كه كودكي 7 يا 8 ساله بود و همه ي دنياي اطرافش زيبا بود از غم خبري نبود و از دلتنگي ....... هميشه شاد بود و هميشه خوشحال همو كه پر انرژي با پاهاي كودكانه خود به همه جا سر مي كشيد و از ديوار راست بالا ميرفت همو كه در دلش ذره اي احساس غم نبود در زماني دور در كنار پدري كه  گاهي عصباني از شيطنت هاي كودكانه اش دنبالش مي كرد و او مي گريخت و پدر خسته ولي با قيافه اي كه از تويش مي شد شادي شكستي كه از كودكش خورده را ديد و مادري كه گاهي خسته از كارهاي روزانه در كنار كودكان قد و نيم قد خويش برايشان لالايي عشق ميخواند و خواهري كه از او بزرگتر بود  و اوبا شيطنت هايش بر او هم فائق مي امد و در عالم كودكي حرص او را هم در مي اورد.... از ان سالها بسيار گذشته است از ان دوره اي كه سخت ارزوي تمام شدنش را داشتم و حالا سخت ارزوي برگشتنش را دارم كاش مي شد يك بار ديگر.... فقط.... يك بار ديگر ان دوران خوش بر مي گشت و در حال نبودم.... حالي كه مدتي ست در ان پدر را گم كرده است خواهر از او دور است و از كلام مادر غم مي بارد .....

گاهي خيلي دلم براي خودم تنگ ميشود

 

بگذريم دوستان همراه قرار شد كمي هم به واقعيات اطرافم فكر كنم امتحانات ترم نزديك است و من مشغول درس خواندن هستم شايد تا مدتي(حداقل يك ماه) نتوانم اپ جديد بگذارم( ولي اگر شد و سر زدم بدون اپ نخواهم بود) براي همين از همتون التماس دعا دارم مرا فراموش نكنيد ها!!!!!!! من منتظريادگاريهاي زيباي شما بر صفحات اين وبلاگ هستم و براي همه شما ارزوي سلامتي و براي پدرو مادرتان طلب طول عمر مي كنم و در جوار بي بي معصومه (س) دعا گويتان هستم اين شعر را هم از طرف همتون تقديم بي بي مي كنم .....

 

زائري دل شكسته ام                اه معصومه جان سلام

دل به مهر تو بسته ام               بانوي مهربان سلام

اي ضريحت حريم مهر             يادسبزت شميم مهر

نام پاكت نسيم  مهر                 رحمت اسمان سلام

روي تو قبلگاه  دل                  لطف تو شمع راه دل

 آستا نت  پناه  دل                   اي دل بيدلان سلام

هركه يكسردلش شكست            از طبيبان نظرگسست

آمدورشته بر تو بست               اي اميد جهان سلام

هم شفا هم  شفاعتي                 هم دعا هم اجابتي

 هم ولا هم ولايتي                  اي زمين را امان سلام

آن كه مهر تو بر گرفت            وزغمت شوروشرگرفت

بيكران زير پر گرفت               بر تو بيكران سلام

 

و نائب زياره همه عزيزاني كه التماس دعا دارند هستم البته اگه لايق بدونين ها!!!!!!!

پس بدرود تا درودي ديگر .......

 

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
جمعه ای دیگر هم امدو باز هم انتظار .....

گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم

گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

خدایا ما گنه کاران تا کی انتظار دیدار بکشیم یا ما را ببخش یا ...

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |