تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

واي بر من اگر دلي از من برنجد

 

خوشا انانكه در جواني شكسته شدند كه پيري خود شكستگي است

 

دل خوش بودم كه گاهي گريه سوزناك داشتم و دانه هاي اشك اتشين

ميريختم ولي افسوس كه اين فيض هم از من بريده شد

 

توبه از گناه اسان است توفيق بده از عبادتمان توبه كنيم

 

خدا تنها دوستي است كه مرا به خاطر خودم مي خواهد

 

در خلوت ها از خدا شرم داشته باش تا در تنهايي ها خدا تو را رها نسازد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
           

باور كنيد ....

درست يادم نيست دومين بار كه مردم چندسالم بود حالا هر شب جنازه اي بر دوش در كنار اين قيافه هاي عبوس و لجوج از مرگ مي هراسم

 

 آرام ميگذرم .....حالا هر شب جنازه اي بر دوش تمام جاده هاي زمين را دور ميزنم برمي گردم و سر بر شاخه هاي بي كسي زيستنم را گريه مي كنم

 

خيالتان را راحت كنم من قرنهاست كه مرده ام تنها كس ديگري د رحيات من است تا لباسهايم را كهنه تر كند

 

 باور كنيد....

آنقدر تنهايم كه گاهي حس مي كنم سايه ام را هم باد برده است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

ياد دوران دبيرستان و دوستان همدل بخير امروز به ياد دوستي افتادم كه ديگر سالهاست از او بي خبرم ولي يادش هميشه در دل خواهد بود كاش.... اين دو بيتي كه به نظرم خودشان  سروده بودند و به من هديه كرده بودند را ببيند و من باز به ديدار او نائل شوم..... شنيده ام ازوداج كرده و در تهران مقيم است و كودكي دارد....  برايش ارزوي سلامتي و بهروزي ميكنم هر جا هست شاد باشد و موفق.....

اگر چشمت به من خنجر نمي زد        دلم درخو ن و خاكستر نمي زد

اگر عاشق نبودم اه اي عشق               دلم در مشت تو پر پر نمي زد

                                                                  معصومه ناطق

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

خدايا ...

كاش مي شد....تا ما انسانها از اين عشق هاي زميني راهي براي رسيدن به تو پيدا ميكرديم .

كاش مي شد .....التهاب جانهاما ن به خاطر تو بود.

كاش مي شد.... براي رسيدن به تو اشك بريزيم.

كاش مي شد.... تمناي داشتن تو را در تمام لحظه هايمان داشته باشيم .

كاش مي شد..... بي تو هرگز نمي زيستيم.

خدايا ...

كاش مي شد.... تو كه عاشق بندگانت هستي ان را به بندگانت هم بياموزي .

كاش مي شد....تا ما را عاشق خود كني چنان كه لحظه اي بي ياد تو نباشيم .

كاش مي شد............

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

اين روزها تب دارم حالم خوب نيست... همش دارم هذيان ميگم نمي دانم... چرا؟ولي اگه دوست دارين اين هذيان ها را بخونين روي ادامه مطلب كليك كنين...راستي نظر يادتون نره.... دوست دارم بدونم نظرتون در مورد اين هذيان ها چيه؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

من ان گلبرگ مغرورم كه ميميرم زبي ابي ولي با خفت و خواري نمي گردم پي شبنم....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
گفتم حالا كه اومدم يه سري به وبلاگ بزنم بدون اپ نباشه براي همين هم اينو براتون ميذارم شايد وصف حال يكي از شما عزيزان باشه.....

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

 در اين سراي بي كسي ......

يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

در اين سراي بي كسي.......

نشسته ام در انتظار در اين غبار بي سوار

 دريغ كه از شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذر گاهيست پر ستم كه اندر او به غير غم

 يكي صلاي اشنا به رهگذر نمي زند

 در اين سراي بي كسي.......

 نه سايه دارمو و نه برگ بيفكنندم و سزاست

 اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند

 در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند

 به دشت پر ملال ما پرنده پرنمي زند

در اين سراي بي كسي.....

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
امروز 18/9/85 اولين روزي بود كه براي اولين بار به جاي اينكه از دست مشكلات عصباني شوم يا حرصم در بياد بهشون خنديدم روز جالبي بود اونهايي كه دوست دارند  بدونند ماجرا از چه قراره روي ادامه مطلب پاييني  كليك كنند
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

عزيزي ميگفت هميشه شاد و.....و....باشين چون بقيه گزينه ها به صحبت هام مربوط نمي شه جا خالي گذاشتم ولي شادي ....گزينه اي مبهم با زندگي من سطري خاك خورده و پوسيده سطري نااشنا و غريب....

من......

 هميشه ادمي بودم و هستم، غمگين..... از شادي بيزاركه نه....

فكر ميكنم ......

هيچ گاه شادي سراغي از من نميگيرد و هر چه غم است در به در دنبالم ميكند و من هرگز روي شادي را نخواهم ديد

 ولي.....

 بارها هم ميديدم اين غم نيست كه مرا دنبال ميكند

 اين منم.......

 كه غم را دنبال ميكنم و هر جا به اندازه ي سر سوزني غم مي ديدم ان را بهانه اي براي غمگين بودن خود قرار ميدهم.......

دلم نمي خواست.......

 اين جوري باشم گاهي خيلي با خودم درگير ميشدم و ميگفتم اره حق با شاديست

ولي.....

 هيچ گاه از وجود شادي شاد نمي شدم باز بار غمي در اعماق شادي حس ميكردم

 دلم ميخواست........

 بتوانم من هم شاد زندگي كنم ولي گاهي فكر ميكردم كه من بالاخره اين ارزو را با خود به گور خواهم برد

  نمي دانستم...... چه كنم

هر چه براي خودم دليل مي اوردم قانع نمي شدم هنوز هم درگيرم........

ولي وقتي ميبينم.......كه  اين غم ها و دلتنگي ها كم كم همه چيز را دارند  از من مي گيرند.

 من ........

با خود عهدي بستم و به خودم قول دادم كه به ان عمل كنم شايد اين غم ها ي من هم بالاخره پايان يابد

 وقتي به اين سخن پيامبر برخوردم كه نوشته بود دلتنگ مباش چه كه دلتنگي تو را از اخرت باز ميدارد

 من......

 اين حرف را با تمام وجود احساس كردم به نظرم فقط اخرت را نه.... كه از دنيا هم  باز ميدارد.

با خود تصميم گرفتم به چند دستورالعمل كه قبلا در مورد شادي داشتم عمل كنم كه توي اپ بعدي براتون مي نويسم نمي دانم بتونم بهشون عمل كنم يا نه دوست دارم بدونم شما نظرتون در اين مورد چيه؟؟؟و چه راه حل هايي پيشنهاد ميكنين.....تا من بتونم اين حس و حالها را كنار بگذارم و به زندگي عادي برگردم كه هم باعث روحيه خودم بشه و هم باعث شادي اطرافيانم بشم و ديگر دلتنگ نباشم تا نه دنيا مو و نه اخرتمو از دست بدم......

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

بسه تنهاي ديگه توي قفس

بسه اين قفس بدون هم نفس

ديگه بسه تشنگي بدون اب

خوردن فريب و نيرنگ سراب

واسه هر كي دل من تنگ ميشه

 تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه

 دوستي از رو زمين پاك شده

مردي و مردونگي خاك شده

هركي فكرخودشه تواين زمون

تو نخ اب يخ و گرمي نون

 بايد حرف دلمو گوش كنم

 غم دنيا را فراموش كنم

خودمو رها كنم از اين و اون

 دلم و جدا كنم از آدما

 سينه ام را پر كنم از ياد خدا

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

بشنو از نی چون حکایت می کند               وز جدایی ها شکایت میکند  

کز نیستان تا مرا ببرید ه اند                    در نفیرم مرد و زن نالیده اند

هر که از ظن خود شد یار من                 از درون من نجست اسرار من

الان حس من حس اون کسی است که می گه خنده من از گریه غم انگیز تر است  خدایا یاد ته ازت خواستم این حس و حالم را از من بگیری !!!!!!!ولی حالا در کمال شرمندگی ازت می خواهم همون حس و حالم را به من برگردان.......  حق داری اگه بگی اخه مگه خودت نخواستی؟؟؟؟؟ اره ولی پشیمانم منو ببخش !!!به من همون حس و حال خراب را برگردان که سخت بهش محتاجم به راز و نیاز با خودت به اینکه با اون حس و حالا به تو نزدیک می شدم!!!!!!!  را با تمام دنیا عوض نمی کنم....... همیشه محتاج کمک هستم . همیشه و در هر زمان نیازمند وجود همون حس و حال هستم ............یکی از اون بندگان سر تا پا گنهکار ت.....

خدایا اگه بگم دوستت دارم شاید چیزی به گزاف نگفته باشم ... خدایا شب یلدای حسرت بار زندگی من کی روز می شود  و روزهای تار و تاریکم در زندان تن کی به سر می رسد؟؟؟من کی به ساحل آرامش یاد تو می رسم ؟؟؟ آیا می رسد روزی که خوشبختی را در آغوش بگیرم و اشک شوق سر دهم...آیا روزی میرسد که من در برابر تو و در پای  معشوق حقیقی جان تسلیم کنم ؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

جوينده عشق بي عدد خواهد بود

فردا  كه  قيامت  اشكار  گردد

هردل كه نه عاشق است رد خواهد بود

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته روي گردابم

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

سفر كردم كه از عشقت جدا شم

دلم مي خواست كه ديگه عاشق نباشم

ولي عشقت تو قلبم مونده اي واي

دل ديونه ام را سوزونده اي واي

هنوزم عاشقم دنياي دردم

مثل پروانه ها دورت مي گردم

سفر كردم كه از يادم بري ديدم نميشه

آخه عشق عاشق با ندیدن كم نمي شه

غم گور است و موندن بي بال و پرم كرد

نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم كرد

هنوز پيش مرگتم من بميرم تو نميري

باشم با خاطراتم اين و از من نگيري

دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنيد

تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو را ديد

نشو با من غريبه مثل نا مهربونها

بلا گردون چشمات زمين و آسمونها

مي خام برگردم اما مي ترسم بگي حرفي نداري

بگي عشقي نمونده مي ترسم بري تنهام بگذاري

هنوز پيش مرگتم من بميرم تانميري

باشم با خاطراتم اين و از من نگيري

تو را ديدم تو بارون دل دريا تو بودي

تو موج سبزسبزه تن صحرا تو بودي

مگه ميشه نديدت تو مهتاب شبونه

مگه ميشه نخوندت تو شعر عاشقونه

هنوز پيش مرگتم من بميرم تا نميري

باشم باخاطراتم اين و از من نگيري

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

روزها گذشت تا من با كوله باري از تجربه بازگشتم و در اين سفر چيزهايي اموختم كه در حالت عادي نمي تواني بدست اوري و با يك دفتر خاطره كه كم كم همه را دراين وبلاگ خواهم اورد و باز ممنونم از تمام كساني كه در اين مدت به يادم بودند با پيامهاشان با نظراتشان و همدلي شان به من شوق نوشتن مي دهند . و بدانند كه هر قطره اشكشان را با هزاران لبخند پاسخ خواهم داد عزيزان دعاگويان چشم به راه نظراتتان در اپ هاي بعدي هستم .

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |