تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

تا از جانب معشوقه نباشد کششی

                                          کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

می خواستم همه این احساس را به دور بریزم و برای خود زندگی کنم!

اتفاقی کوچک نور امیدی بزرگ در میان وجودم روشن کرد.

گفت که سراب است.

باور نمی کنم!

من عاشق می مانم! با این احساس و بی تو! در آخر از من افسانه ای خواهد ماند!

خدایا یا مرا به این عشق بسوزان یا بمیران! تا همه هستی ام رنگ عشق بگیرد.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

آرزو می کنم

هیچ وقت دیگر...

هیچ جای دیگر...

هیچ کس دیگر...

دلش پیش دلم گیر نکند.

که چون او! با نه گفتن دلم، دلش نشکند

تا نفرین نکند مرا به عشق، که عاشق شوم و درد او را بفهمم.

تا چو اینک به جرم یک لبخند یک عمر اشک بریزم.

 

«به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاهشان لبخند بزن.»

«زمانی که چشم به این جهان گشودی، یک روز بارانی بود. در حقیقت آنچه می‌بارید، باران نبود، اشک آسمان بود که به خاطر از دست دادن ستاره‌ای گریه می‌کرد.»

«زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر نخست به روی بیننده تبسم میکند، اما اگر در او دقیق شوی میگرید.»

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

 

  • نیمی از آنچه می گویم بی معناست. اما چنان می گویم، که به نیمه دیگرش دست یابی!
  • تنهایی هایم هنگامی متولد شد، که مردم مرا در برابر افشای گناهانم و پنهان کردن پاکدامنی ام، ستایش و تمجید کردند.
  • بسیاری از زنان، قلب مردان را به عاریه می گیرند؛ کمتر زنی است که مالک آن شود.
  • چه شریف است. دل غمگینی که باید برای دل های شاد، آواز های شور انگیز بخواند. (چون تو! همیشه شوخ، با وجود غمی که می دانم در دلت سنگینی می کند «کاش لحظه های اشک آلودت را می توانستم به لبخند مبدل کنم! اما ... افسوس که زیر آسمان این شهر، هر کدام باید، با غم و بی هم، تنها باشیم!»)
  • جز شکستن چگونه می شود قلبم را گشود!
  • خاطره شکلی از دیدار است.
  • فراموشی، شکلی از آزادیست.(توانستی آزاد شوی؟ مهربان!)
  • شعر، یک عقیده بیان شده نیست، بلکه ترانه ایست برخاسته از زخمی آغشته به خون، یا لبی به خنده شکوفا.
  • می خواهم با آنهایی که در راهند بروم. نمی خواهم بی حرکت بمانم و نظاره گر کاروانی باشم که از مقابل چشمانم می گذرد.
  • به روشنایی صبح نمی توان رسید مگر با گذر از شب.
  • ارزش انسان به آنچه بدست می آورد نیست، بلکه به چیزیست که آرزوی بدست آوردنش را دارد.

                                                                                       (جبران خلیل جبران)

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
تصمیم گرفتم امسالم ارشد شرکت کنم!

با شرایط داشته و نداشته!!!!

نمی دونم موفق می شم یا نمی شم؟

هزار و یک استرس و اضطراب؟

شهریه؟

زمان کافی؟

منابع؟

و هزار و یک اما و اگر دیگر...

نمی دانم با این همه سنگ جلوی پا... می شود امیدوار بود یا نه؟

ولی همین من ناامید یک بار قبلا مزه تمنا و توکل به خدای عشق را چشیده ام و شیرینی این احساس را هیچ گاه با طعم تلخ نا امیدی عوض نخواهم کرد!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

کاش می شد! حرفی زد

شاید فرو نشیند، اندوه دلی...

کاش می شد! سکوت را شكست ...

شاید بکاهد غمی...

و حس بودنی زنده شود!

کاش می شد! لحظه ای ماند!

شاید نگاهی نگران، آرام بگیرد!

کاش می شد لبخندي زد...

شايد چهره اي بشكفد!

كاش مي شد!

اما... بهتر است در سکوت غمها را پنهان کرد!

چیزی نگفت.

حرفی نزد.

نگاهی ندوخت.

لبخندي بر لب ننشاند!

شاید آتش حسرت دلی، شعله ور شود و وجودی را به آتش بکشد!

....

چند روز پیش یکی از شاگردا می گفت: انگار یه دنیا آرامش، تو وجودتون هست که اینقدر آرامید. که حرف زدنتون هم آدم را آرام می کنه!

در ضمن گفتند که خیلی مغرور هم هستید (گفتم صادق باشم من که فرشته نیستم هر آدمی پر از خصوصیات مثبت و منفی است)

سکوت کردم اما خنده ام گرفت!

آرامش!؟

اگه می دونست چقدر هستی ام آشفته است هیچ وقت این حرفو نمی زد!

ولی قرار هم نیست که فریاد بزنم دردهایم را...

گاهی بهتر است، تنها در سکوت خویش، فریاد کرد! حتی اگر دیگران، فکر کنند، چقدر بی دردی!!!

مرا نه سر، نه سامان آفریدند

پریشانم، پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند!

اما خوشحالم که هنوز از غرورم، چیزی باقی مانده است!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

کاش می توانستم هر چند برای لحظه ای کنارت باشم تا بتوانم کمی از غمهای دلت را تسکین دهم!

كاش مي توانستي كنارم باشي و ...

اما افسوس که این روزگار غدار،  بی وفا تر از این حرفهاست...

دردهایت را خوب،آه خوب! می دانم!

در دل هر لحظه، ازغمت، می خوانم!

احساس می کنم...

 احساساتم زنجیری نامرئی شده است

 و تو را محصور کرده است!

 انگار توان رها شدن را نداری

متاسفم !

واقعا متاسفم!!!

سعی می کنم رها کنم خویش را از غم این احساس ... تا تو رها شوی !

پرنده ی آزادم (ببخشید اشتباه شد خیلی وقت است که می دانم، نمی توانم از میم مالکیت استفاده کنم، می دانم خیلی وقت است تو را باخته ام! خیلی وقت است بالهای پرواز من شکسته است!!می دانم)!

افسوس!!!!

اما... تو پرواز کن!

زندگی کن برای خودت!

بی خیال من و غمهام...

بی خیال!

همان خواب و خیالهای خوش...

 همان خاطرات مبهم شیرین... مرا کفایت می کند!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

همیشه اولین روزها روزهای مهمی هستند!

روز اول مثل الفبای اول ...

وقتی خواندی مجبوری تا آخرش بری!

شاید هم دوست داری که تا آخرش بری!

مثل روز اول دیدنت ...

مثل حس اولین احساس دلبستگی...

مثل...

مثل آن اولین روز تدریس که بد شروع شد ولی بهترین سال تحصیلی بود که تا امروز داشتم

مثل امروز...

اولین روز تدریس در سال تحصیلی جدید (البته با تاخیر(مثل همیشه...))...

روز خاصی نبود ...

بی تفاوت ...

جدی و خشک... (بر خلاف همیشه...)

اما همیشه کم کم این روزها...

 روزهای دلبستگی من می شود به نگاه های معصوم و به لبخند های بی ریا...

شاید دارم کم کم دوباره عاشق می شوم!

اما ... مثل همیشه عاشق همان عشق!

اما هر بار به صورتی متفاوت!

اگر چه بی تو من همیشه پائیزم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
مي خواهم حرفي بزنم. عقل حكم سكوت صادر مي كند

همان گونه بي صدا در دل نجوا مي كنم

مهربان! غصه غم ها و تنهايي هاي مرا مخور!

اگر چه تلخ ، اما هنوز تنهايي هايم را دوست دارم

اگر چه غم آلود به يادت هستم

اگر چه تنها، اما از تو گله اي براي نماندنت ندارم!

راهي به خدا دارد خلوتگه تنهايي      آنجا كه روي از خود آنجا كه به خود آيي

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
دوباره خوابت را دیدم

انگار تمامی ندارد

عشق...!

چون...تو!

و تعبیرش نیست جز...

ای شما!

ای تمام نامهای هر کجا!

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش...

راه می دهید؟

(امین پور)

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
احساس شور و نشاط خاصی می کنم

حس عجیبیست...

احساس می کنم راه زندگی ام را یافته ام

اگر چه همراهم را نیافته ام

خدایا کمک کن تا مقاومت کنم در برابر ناملایمات و سختی ها...

توان مبارزه به من ببخش تا بر موانع غلبه کنم ...

و مرا از لطف خودت سیراب کن تا خواستنم توانستن شود.

یه مطلبی در مورد هنر خواستن توی اون یکی وبلاگم نوشتم دوست داشتید سر بزنید

اینم یه شعر پر از آرزو و امید

 خانه امید

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسیم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و ترا خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

سینه آینه تصویر تو را میجوید

که در آیی چو نور

تو به این خانه بیا

در خیابان امید کوچه باور سبز نبش میدان صبوری

آنجا خانه ای خواهی یافت

سر دره خانه چراغی روشن

روی سکویش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست

آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

ناودانش پر از موسیقی آب

ای سراغاز  امید

تو بدین خانه درا

من به دیداره تو می اندیشم

و به آرامش بودن با تو

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |